وایییییییییییییییییییییی مامانییییییییییییی چراوبلاگم اینطوری شده من قالبه وبلاگمومیخوام آهنگ وبلاگم چرااینطورییییییییییی شد من وبلاگ خودمومیخوام این وبلاگ من نیست....نمیخوامش...![]()
![]()
![]()
![]()
به نام اون مهربونی که منودیونه ی توکردوتورودیونه ی دیگری
وایییییییییییییییییییییی مامانییییییییییییی چراوبلاگم اینطوری شده من قالبه وبلاگمومیخوام آهنگ وبلاگم چرااینطورییییییییییی شد من وبلاگ خودمومیخوام این وبلاگ من نیست....نمیخوامش...![]()
![]()
![]()
![]()
میشود با یاری حسی لطیف عشق را با یک تپیش آغاز کرد
میشود در بیکران آسمان شعر سرخ یک شقایق را سرود
میشود در رمز یک آشفتگی جان فدای غنچه ای تنها نمود
میشود با یک نگاه ماندگار از طلوع شهر رویا شعر گفت
میشود گلهای دل را آب داد
میشود تا آبی دریا شگفت
معنی این حرفها یعنی بیا از تمام کینه ها آری شویم
زخم یک پروانه را درمان کنیم
در کویر سینه ای جاری شویم

راستی من یه مدتی نیستم ونمیتونم بیام بهتون سربزنم امیدوارم منوببخشیدوبعداینکه اومدم حسابییییییییییییی جبران میکنم دلم برای همتون تنگ میشه
راستی تواین مدت وبلاگموتنهانزاریدا
خدایابگیر!آره بگیر!تمام احساساتم روازمن بگیر!
نمیخوام دیگه بفهمم!نمیخوام وقتی بارون میاددلم برای قدم زدن زیربارون لک بزنه وآدمهابهم بخندن!
دلم نمیخوادامسال ماهی قرمزداشته باشم ....
دلم نمیخوادوقتی میبینم روی آب معلق مونده دلم بگیره...دلم نمیخوادحوس گل رزقرمزبه سرم بزنه...
دلم دیگه اشک نمیخواد...
دلم دیگه دلتنگی نمیخواد...دلم نمیخوادتاصبح بیداربمونم تاطلوع خورشیدوببینم...
دلم نمیخوادبغضهامرودیگه اینجاخالی کنم...دلم نمیخوادهرکسی اینارومیخونه بجای اینکه عشقموتحسین کنه بگه چقدافسرده ای...دلم نمیخوادشعرهای حافظ وازبرباشم....
دلم نمیخواددیگه فروغ ودرک کنم....دلم نمیخوادگاهی وقتاقلبم تندتندبزنه...
دلم نمیخوادگاهی وقتادستام یخ بزنه....دلم دلشوره نمیخواد...
دلم میخوادازاین به بعددلم به حال مورچه ای که ازکتابم ردمیشه نسوزه....
دلم میخوادبتونم وبکشمش...دلم میخوادبه قول بعضی هاافسرده نباشم...دلم میخوادنفهمم مثل خودشون...
دلم آینه میخواد...دلم میخواددروغ بگم....به خودم...به آدما...دلم نمیخوادصادق باشم...
دلم نمیخوادعاشق باشم..دلم خنده ی بی هوامیخواد...دلم سنگ میخواد...دلم چترمیخواد...
دلم اقتصادمیخواد...دلم فلسفه میخواد...دلم منطق میخواد..دلم بی رحمی میخواد...
دلم نفهمی میخواد.
خدایابه من سنگدلی عطاکن!آمین یارب العالمین!
![]()
تاحالاشده خودتونم ندونیدچی میخواید؟چیکاربایدبکنید؟من العان این حس ودارم ...
کاملاگیج وآشفته....
به لطف خدااین ترم یه استادگیرمون اومده که خیلی.....
چی بگم آخه هرچی بگم کم گفتم....ازاون موقع که میادپاچه میگیره...
واینقدرتوکارش جدی ودقیقه که حدنداره.....توکلاسش از150نفر7نفراین درس وپاس کردن.....دیگه خودتون ته شوبخونید.....![]()
وخیلی ازدوستام رفتن حذف کردن....ومن همچنان دارم مقاومت نشون میدم....
وازلطف ایشون به من یه پروژه ی برنامه نویسی دادن که مثل چی.....توش موندم .![]()
![]()
بخاطراین شایدکمتربیام اینجاوکمترسربزنم....![]()
شیطونه میگه برم یکی ازسایت های فروش پروژه وسفارش بدم برام بنویسن....![]()
اماچه کنیم که وجدان خوبه نمیذاره......خلاصه کشمکشیه.....خدامیدونه...
خلاصه نیازمندیاری سبزتان هستیم.....بچه ها کسی اگه میتونه به من کمک کنه؟ یاسایتی معرفی کنه که بتونه به من کمک کنه خوشحال میشم.... ![]()
هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه _
دنباله اون کسی که تنهایی رو میشناسه
دستهای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یک شب من پر از صدای تو بود
گریه ی هر شب من فقط برای تو بود
سکوت شیشه ای مو صدای تو میشکنه
تو آسمونه شب شعر تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
بغض منو میشکنه شعرهای عاشقونه
![]()
تویی که رویت را از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن...
اشکهایم هنوز خشک نشده اند...
از چه میترسی ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم...
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی....
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی...
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند...
![]()
امروزمثلاخیرسرم ماماینابرام تولدگرفتن بعداز4روزوقفه وهمه ی فامیلادعوتن.....
وازاونجایی که من خیلی خوش شانسم چنداتفاق افتاد....
1-برقاقطع شد....
2-هنوزمهمونانرسیدن وکلی دیرکردن....
3-بارون شدیدمیباره البته من خووودم عاشق بارووونم امانه تواین موقعیت.....
العانم که دارم اینارومینویسم برقارفته وبارون به شدت میباره.....
باباجووونم رفته خریدهنوزنیومده.....وکلی نگرانم......ازاین نگرانم که برقانیادومهمونانیان....
وبه به چه تولدی بشه این تولد....بدون مهمون وتاریکی وبارون شدید....
خداکنه برقابیادومهمونازوده زودبیان که دیگه دارم کلافه میشم....
.
.
.
.
آخرداستان:
خداروشکربرقااومدوباباییمم زوداومدوبارونم قطع شد.....مهموناام بلاخره رسیدنداماباهزارویک مشکل....ماشینشون وسط راه قاطی کرده بودوماشین ومیزارن وباآژانس میان....
عمومم خداییش ترکوند...ازاونجایی که(البته تعریف ازخودنباشه)منوخیلی دوست داره ورومن نسبت به بقیه حسابی دیگه بازکرده....کولاک کرد....
خلاصه کلی خندیدیم وخوش گذشت...
خلاصه این بودماجرای تولدمن که هزارویک مشکل پیش اومدکه شایددرست نتونستم براتون شرح بدم امادرکل خیلی خوش گذشت جاتون خالییییییییییییییییییی....
شب به یادموندنیی بووووود....
این بووودشب پرماجرای من....
بهانه ی با تو بودن مرا به اوج آسمان برد هوایی ام کرد . هوای تو را در دلم پروراند هستی من .
هوای داشتنت چه سخت است زمانی که ندارمت . تا کی به انتظار نوازش دستانت بنشینم
که شاید ببینمت و در نوایی فرا تر از سکوت عاشقی با بی کلامی بگویم دوستت دارم عزیزم ...
اگر کنارم نمی مانی بگذار که این سخن را بگویم بعد برو ...
نگذار روزی در حسرت جمله ای بمانم که روزگاری با آن گذراندم .
عشق بازی ام را با خیال تو ...
تویی که شاه قصه های شبانه ام بودی و منی که خاطره ای در میان خاطرات گمشده ات ...
باکی از مردن ندارم چون می دانم اگر روزی بعد از من پا به دنیای عاشقی ام گذاشتی
و نوشته هایم را خواندی می فهمی که چقدر عاشقت بودم ...
چون پایان هر نوشته ام با عشق نوشته ام :
دوستت دارم ....
![]()
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
.
.
.
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
![]()

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع 

تفلد...تفلد.....تفلدم مبارک......

دست ...دست...شله شله....
چرابیکارنشستین بیاین وسط دیگه....اه مگه باتونیستم....بیاوسطدیگه خودتولوس نکن....

آقاپسراچرانیگانیگامیکنید......دست...دست....




حالانوبت کیک تولده......یک ....دو....سه...فووووووووت......
راستی ببینم کادوی تولدم کو؟......تولدکه بدون کادونمیشه....1و2و3زودتندسریع من کادومیخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
بدون کادوکسی روراه نمیدیم....![]()
![]()
بچه که بودم فقط میدونستم خدا هست...
می دونستم که اگه مامانمو اذیت نکنم و خوب باشم خدا از من راضی می شه.
فکر می کردم که اگه نماز بخونم و بی اجازه به وسایله داداشیم دست نزنم خدا رو خوشحال می کنم.
و وقتی که خدارو خوشحال کنم بهم یه جایزه می ده.
اما نمی دونستم این خدایی که در موردش حرف می زدن کجاست و چه شکلیه...
فقط می گفتن خدا خیلی بزرگه.خیلی مهربونه. نامحدوده و ما نمی تونیم اونو ببینیم . اگه هم کارای خوب بکنیم بهمون پاداش می ده .
من می ترسیدم از خدام سوال کنم . می ترسیدم اگه از خدا بپرسم خدا باهام قهر بکنه.
اخه هر وقت می رفتم از مامانم می پرسیدم مامانم می گفت انقد چرت و پرت نگو داری کفر می گی . بزرگ می شی می فهمی ...
منم که دستم به هیچ جا بند نبود با خودم فکر می کردم که خدا می تونه چه شکلی باشه ...
بعد می گفتم حتما خدا مثله یه پیرمرد مهربون می مونه . یه پیرمرد ریش سفید و نورانی ...با لباس سرتاسر سفیدو یه لبخند مهربون. دور تا دورش هم یه هاله ی نوره.
چند سالی خدای من این شکلی بود ...
تا اینکه فهمیدم خدایه نامحدود یعنی چی ... فهمیدم خدا مثله ما جسم نیست ... فهمیدم که دیدنی نیست ... فهمیدم که حس کردنیه .
همیشه خدارو احساس می کنم.
همه جا با منه. خودش گفته از رگ گردن هم نزدیک تره ...
یه وقتایی فکر می کنم خدا تو قلبه همه ست ... خدا نوره ... محبته ... پاکیه ... شوقه ... عشقه ...
رنگه خدای من نقره ایه ... یه نقره ایه شفاف که سپیدی باهاش قاطی شده خدایی که مختص منه ... و عاشقانه دوسش دارم ...
بعضی موقع ها فکرمی کنم وقتی خدا به ما یه چیزی می ده که مارو خوشحال می کنه سریع سجده ی شکر می کنیم و می گیم خدایا شکرت ...خدایا چاکرتم ... نوکرتم ... غلامتم ...خیلی می خوامت ...
و خدا عاشقانه به بندش که ما باشیم نگاه می کنه و به فرشته هاش می گه می بینید...
این بنده ی منه... ببیند چقد خوشحالو شاکره...چقد قدر می دونه و راضیه.
فرشته هاش که به ما حسودی می کنن به خدا می گن خوب چرا ازش یه چیزی نمی گیری ببینیم دوباره شکر میکنه یا نه...
و خدا می گیره ...این جاست که کار خراب میشه.
شروع می کنیم به شکایت و گله...
خدایا این چه قسمتی بود.این زندگیه آخه.
به زمینو زمان لعنت می فرستیم . باهاش قهر می کنیم.گریه می کنیم.
بد فرشته ها پیروزمندانه به خدا می گن این بنده ای بود که تو اینقد دوسش داشتیو هواشو داشتی ؟؟؟
و خدای ما بهشون می گه بنده ی من الان خسته اس براش سخته . بهش فرصت بدین.
اما هیچ اتفاقی نمی افته...
بعد خدا می گه کاش فقط می گفت خدارو شکر تا مشکلشوو حل می کردم...
کاش ناشکری نمی کرد. نمی دونه که به صلاحشه .نمی فهمه می خوام دستشو بگیرم و به خودم نزدیک ترش کنم.
بعد ازمون دلگیر میشه و دورتر دورتر می ره ...
خدای ما همیشه باهامونه...
یه خدای باحالو خواستنی که هوامونو داره ...
راستش امروزوقتی که داشتم ازدانشکده برمیگشتم.......توماشین نشسته بودم که یهوچشم به پیرمردی که توخیابون مشغول فروختن اسکاج بودافتاد....
بیچاره تواین سرمادستاش یخ زده بووود.....وبخاطراینکه دستاشوگرم کنه مدام دستاشوجلوی دهنش میبردوبانفس هاش دستاشوگرم میکرد....
یعنی بایدچندتااسکاج می فروخت تاخرج زندگیشوبده.....بایدچندنفروسیرمیکرد....
دلم براش سوخت.....یعنی نمیدونم دلم برای اون سوخت یاخودم....
به این فکرافتادم که ماچه بنده های ناسپاسی هستیم...هیچ وقت پایین دستامونونگاه نمیکنیم...
همیشه چشمون دنبال بالاترست....ماآدماچقدرخودخواهیم....
خدایا...امروزبادیدن این پیرمردبه فکرعمیقی فرورفتم....
واسم یه تلنگربوود....
خدایابابت تلنگرت ممنونم...
![]()